پارت بیست و هشتم :
صورتم را با یک حرکت ناگهانی و خشن از میان حصار انگشتان سردش بیرون کشیدم. سینهام از شدت نفسهای حبسشده بالا و پایین میرفت. قدمی به عقب برداشتم تا از آن اتمسفر خفهکنندهای که دورم تنیده بود خارج شوم. با صدایی که سعی میکردم لرزشش را پشت خشمی ساختگی پنهان کنم، غریدم: «حق نداری منو بازخواست کنی! من برای قدم زدن تو این عمارت به اجازه تو یا هیچکس دیگهای نیاز ندارم.»
شاهان اما
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

ساناز لرکی | نویسنده رمان
قشنگترین ممنونم
۸ ساعت پیشنواا
0بالاخرهه شبانه برگشتت؛ چه پارت نفس گیری بود خسته نباشید خانوم لرکی و امیدوارم حالتون بهتر شده باشه.
۲ روز پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزجانم
۸ ساعت پیشنرگس
0ا۱صلا دلم نمیخواد یهو آراز آدم بده بشه
دیروز
ساناز لرکی | نویسنده رمان
عزیز دنیای مجموعه کتابه راز هستش، راز میراث و راز شبانه، دیگه باید به شوکه شدن عادت کرده باشی قشنگم
۸ ساعت پیشراز
0خیلی هم عالی. ببینیم شاهان چه میکنه راز شبانه رو فهمید انگار
دیروز
لطفا صبر کنید...

نگین رمان فن
0مرسی که برگشتید نمیدونید چقدر خوشحال شدم. ما مثل همیشه حمایت می کنیم امیدوارم حالتون خوب باشه